MyBB Pro

P30-ART

اعلانات انجمن(حتما مطالعه بفرمائید) :


برچسب ها: کرامت, حضرت, عباس,

کرامت حضرت عباس
زمان کنونی: ۹-۲۰-۱۳۹۵, ۱۱:۳۵ صبح
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: محمد حسن
آخرین ارسال: محمد حسن
پاسخ: 1
بازدید: 77

ارسال موضوع ارسال پاسخ
 
رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
کرامت حضرت عباس
نویسنده پیام
*
آبدارچی هیئت

وضعیت : آفلاین
شماره کاربر :7328
ویترین مدال ها :0

پست‌ها: 2

اعتبار: 0
تاریخ عضویت: اسف ۱۳۹۴

حالت من: هیچ کدام

ارسال: #1
کربلا کرامت حضرت عباس
مردی بود سمت سقایی داشت پسر فلج 11ساله ای داشت.داشت می رفت برای سقایی پسرش گفت بابا کجا می ری گفت میرم نوکرای اربابم آقا ابلفضل العباس رو سیراب کنم پسرش گفت ای بابا آیا اینقدر برای آقات نوکری کردی تاحالا چی بهت داده گفت نگو پسرم ارابی که من دارم تو وفا تک تومرام لوطی گری تکه به حالت تمسخر پسرش گفت ای بابا اگه اربابتو دیدی سلام منم بهش برسون بگو یه بچه ی فلج دارم کنج خونه افتاده اینو که گفت پدر دلش لرزید اومد پیرن مشکی بچشو تنش کرد بچشو سر شونش گذاشت اومد جلوی هیئت بچشو گذاشت جلو ی هیئت مشکشو بالا برد گفت ای مردم  سینه زنا هیئتیا امروز یه حرفی با آقام دارم  اومدم اتمام حجت کنم همه موندن چی میخواد بگه گفت امروز اومدم به آقام ابلفضل بگم آقا اگه امروز بچمو شفا دادی فبها والا فردا میام جلوی همه ی این هیئتیا این مشکو پاره پاره می کنم چند ساله دارم سقایی می کنم یه روزم بهم سر نزدی بچشو گذاشت گفت یا ابلفضل میرم هیئتیارو سیراب می کنم بر میگردم  بچمو سالم ازت تحویل میگیرم رفت سقایی کرد برگشت هر قدمی که برمی داره می گه خدایا یه کاری کن مشکمو پاره نکنم من با این مشک خو گرفتم امد جلو دید پسرش رو زمین افتاده گفت بریم پسرم ایشالا آقا شفات می ده پسر تو راه هی طعنه می زنه بابا ارباب با وفاتم دیدیم رسیدن خونه پسر باز طعنه میزنه تا پدرش به گریه می افته پسر می گه بابا من شفا نمی خوام ولی تورو خدا گریه نکن پدرش میره اتاق بغلی سجده می کنه میگه آقا آبرومو جلوی بچم نبر یهو دید صدای بچش قطع شد گفت نکنه بلایی سر بچم اومده رسید دید پسرش رو دوتا پاش وایساده پدر گفت چی شد  پسرش گفت بابا نشسته بودم گریه میکردم دیدم در باز شد یه آقای رشیدو خوشگل وارد شد اومد نشست کنارم نوازشم میکرد گفت چرا از جات بلند نمی شی گفتم آقامنکه پا ندارم گفت آقا شما کی هستی از کجا می دونی که من پا ندارم  گفت من همون ارباب باباتم که بخاطر دیر اومدنم بابا تو شرمنده کردی یه دستی رو پاهام کشید گفت پاشو گفتم آقا پاهام توون نداره گفت نه بگو یا ابلفضل بلند شو گفت بابا تا گفتم یا ابلفضل احساس کردم پام جون گرفت از جام پا شدم گفتم آقا ممنونتونم گفت پسرم برو پیش بابات دلداریش بده سلام منو بهش برسون از قولم بهش بگو برا فاطمه به مشک پاره بسه
ده ارسال آخر من :

 
[عکس: 12621137-2007-l.jpg]
۱۲-۲۷-۱۳۹۴ ۰۸:۰۷ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال موضوع ارسال پاسخ

بروزرسانی موضوع (برای بروزرسانی کلیک کنید)My-BB.Ir

موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
رها چشمان حضرت ابوالفضل العباس(ع) ابوالقاسم بابامیرپور 0 203 ۳-۳۱-۱۳۹۳ ۰۴:۳۵ عصر
آخرین ارسال: ابوالقاسم بابامیرپور
  اشعار مدح حضرت عباس کلب فاتح خیبر 0 355 ۱۲-۲-۱۳۹۱ ۰۳:۳۹ عصر
آخرین ارسال: کلب فاتح خیبر
کربلا کراماتی از حضرت ابوالفضل(ع) admin 0 361 ۸-۱۲-۱۳۹۱ ۰۸:۱۵ عصر
آخرین ارسال: admin
کربلا فرازهایی از زندگی حضرت ابوالفضل العباس admin 0 363 ۸-۱۲-۱۳۹۱ ۰۸:۱۴ عصر
آخرین ارسال: admin

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان

 انتخاب پوسته: